|
اراجیف نویسی هایِ از انتهای شب ِ یک آشفته ی عملی ِ گیج ُ مبهوت،که یک چینی نازک تنهایی دارد
|
می توانی صدایت را از من بگیری
می توانی نگاهت را از من بدزدی
می توانی حتا وجود نازنیت را هم روی کولت بگذاری و ببری
اما،کور خوانده ای
خودت را از رویاهایم نمی توانی بگیری،آن را همین جا تا ابد جا می گذاری
روی پلک های من !