|
اراجیف نویسی هایِ از انتهای شب ِ یک آشفته ی عملی ِ گیج ُ مبهوت،که یک چینی نازک تنهایی دارد
|
از
زنده گی َم
طلاق بگیرم
نوعی بیماری ِ شایع ِ تنفسی میان ِ اُرگ ها . . .
ما آدم ها
گاهی می رسیم به جاهایی
که شاید اسمشان را می شود گذاشت بن بست
زیاد حس ِ جالبی نیست
بدتر
زمانی ست که بخواهی باز گردیُ
باز هم با دیوار رو به رو شوی
گیر کنی در یک چهار دیواری اندازه ی هیکلت
هیچ راهی نداری
دیوارها
تا به آسمان کشیده شده اند
سخت تر
و
دردناک تر از همه
این است
که بدانی
تک تک ِ آجرهای این چهاردیواری را خودت چیده ای
خودت
خودت را حبس کرده ای
خودت خواستی
که گیر کنی
در مخمصه ای این چنینی
ما آدمها
همیشه یادمان می رود که می شود زنده گی را دوست داشت
یادمان می رود که چیزهایی که داریم که
خوبند
که پایبندمان می کنند به هر چه بودن است
من
آدمم
و از این قاعده نیستم مستثنا
چند ماه ِ دیگر
بیست ساله خواهم شد
از دنیا
و
آدمهایش
هیچ
نمی خواهم
. . .
سربازی مرد می کند
طول آلت را می افزاید
نم می کشد
مُدام
کنارت که باشم
زنانه گی
شُرّه می کند
از مغزم
طعم ِ زنده گی
میزان گرایش ِ طبع ُ میل اینجانب
به دلستر ساده(کلاسیک)
رو به افزایش
گذارده است . . .!

ورق پاره های ِ زندان - ستاره ی دنباله دار - بزرگ ِ علوی
سرسام آوری
تخمی ِ . . .
غم ِ عالم می ریزه تو وجودت
می فهمی که واقعن چقد دوستش داری . . . !